زنگ تفـــــــــــــــــــــــــــریح
روزمرگی های من و فندق و باباش
خوندنش خالی از لطف نیست از بس فندق علاقه منده به این خاله سوسکه و آقا موشه یعنی روزی نیست که برامون قصه ی خاله سوسکه رو تعریف نکنه البته فقط آخرشو میگه : سوکسه ... آقا موشه ... روغن دمم ... تقی :) این قصه ی خاله سوسکه رو مامان براش تعریف کرده و البته مامان یه جاهاییش رو به کل فراموش کرده بود نصفه نیمه تعریف میکرد ولی خیلی آب و تابش میداد و با خنده تعریف میکرد فندقم غش و ضعف میکرد برای این قصه الانم شیفته و واله شده منم گشتم و نسخه ی اصلیشو براش پیدا کردم طی این گشتنا یه عالمه قصه ی دیگه هم از خاله سوسکه بود که تحریف شده بودند !!! این شما و این هم نسخه اصلی خاله سوسکه اهم اهم منبع:http://ketabak.org/tarvij/tales#3 پ.نوشت :دیشب تو هوای بارونی و بهاری بسیار عالی به به یادشم حالمو خوب میکنه بذر سبزی هایی که برادر شوهر وسطیه برام گرفته بود کاشتم ریحون و شاهی و جعفری ترب و پیازچه روشم با نایلکس پوشوندم تا زودتر سبز شه خیلی دوست دارم زودتر به بار بشینه :) هر وقت درست حسابی سبز شدن عکسشونو میزارم. این عکس پایین گل شاه پسند که تو تراس گذاشتم :) سلام دوستان خدا رو شکر سال 90 سال خوبی بود برامون سال پر سفری بود مهمترین سفرمون رفتن به خونه خدا بود که خیلی برام عزیزه بعد جابجایی مون به منزل جدید و همخونه شدن با مادر شوهر بود که تا الان خدا رو شکر مشکلی نداشتیم باهم ، خرید وسایل جدید یعنی دیگه من هیچ ادعایی مبنی بر اوردن جهیزیه نمیتونم داشته باشم از سیر تا پیاز و عوض کردم سال91 هفت سین چیدم و با همسری سال جدید و آغاز کردیم فندق از شب قبل پیش مامان اینا مونده بود بعدشم همسری رفت دنبال مامان اینا و اوردشون خونمون شب زرشک پلو درست کردم که مامانم خیلی خوشش اومد و گفت دستپختت خیلی عالیه و به همسری گفت قدر خانومتو بدون همسریم با نیش باز از من تشکر کرد نذاشیم مامان اینا برن بعد شام رفتیم پایین خونه مادر شوهر اینا عید دیدنی و حسابی گفتیم و خندیدیم و قرار شد فرداش بریم باغ گل برای باغچه و راه پله و بالکن گل و درخت میوه بگیریم منم مادر شوهر و برادر شوهرا رو به صرف صبحونه دعوت کردم و دیگه ساعت 1:30، 2 اومدیم بالا و تخت خوابیدیم و صبح بزور از خواب بیدار شدم و میز صبحونه رو چیدم من میز صبحونه رو خیلی مفصل می چینم از میز ناهار و شام جذاب تره بابام و مامانم عاشق صبحونه خوردنن و این علاقه شون به منم سرایت کرده خلاصه مادر شوهر اینا هم با نون سنگک به جمعمون پیوستن و بعدشم پیش به سوی باغ گل 3تا درخت میوه خریدیم انجیرو خرمالو و مو 8تا کاج کپلی و کوتاه 3جعبه گل شاه پسند و آلیسوم وشب بو و یه بوته یاس زرد هم خریداری شد یه نیسان خاک و کود هم گرفتیم و خلاصه تا شب درگیر درخت و گل کاری بودیم خیلی خوش گذشت منم دیدم جمعمون جمع و همه خسته و لهن به صرف شام دعوتشون کردم و باقالی پلو با مرغ گذاشتم و سالاد و مخلفات و یه شب دیگه هم اینطوری سپری شد 2 شب بعدش مادر شوهر اینا دعوتمون کردن منم در این بین بیکار نبودم دوستامونو به صرف شام دعوت کردم خلاصه همش به مهمون بازی و خاله بازی گذشت البته ما جا گرفته بودیم که بریم شمال ولی به خاطر بدی آب وهوا صرف نظر کردیم که دیدیم نه بابا اینجوریم که اینا شلوغش کرده بودن نبوده و تمام دوستامون صحیح سالم رسیده بودن میگفتن ترافیک بوده ولی خبری از بهمن و کولاک نبوده القصه امسال قسمت نبود شمال بریم البته یه سفر خارجه در پیش داریم و دنبال ویزاییم به احتمال زیاد فندقم نمی بریم تا ببینیم چی پیش میاد امشبم خونه مامان اینا دعوتیم به همراه خانواده شوهر که قرار من مادرشوهر و هم ببرم الانم آماده نشستم تا فندق بیدار شه تا بریم . فندقم حسابی عیدی بارون شد بیشترین عیدی رو از باباش گرفت 2تا النگو که به دستش زار میزنه جمعه اول سالم زیارت اهل قبور رفتیم و ناهار مرغ سوخاری زدیم بر بدن من عاشق بهشت زهرا و سکوتش و آسمون آبیش و کاجای سر به فلک کشیدشم این چندروز تعطیلات پیش رو هم قراره با مادر شوهر که خالمه و دیگه میگم خاله و برادر شوهرا و مامان و بابام بریم باغ پدری 11و12و13 رو بدر کنیم و بیایم :) در هر صورت امیدارم سال خوب و پر برکتی برای همه دوستان باشه و در کنار خانواده نهایت لذت و ببرن زیاد دنیا رو جدی نگیرین هرجوری بگیرین همونطور میگذره یکم از حساسیتاتون کم کنین و از زندگی لذت ببرین فقط مرگ که چاره نداره خوش باشین دوستتون دارم مثلا اگه از من بپرسن عید خود را چگونه گذراندید باید بگم با مادر شوهر نازنین گذرانیدیم ولی خوب از حق نگذریم خوش گذشت :) امیدوارم سال91، سال خوب و پر برکتی برای همه ایرانیان باشه اونایی که مستاجرن خونه دار بشن اونایی که نی نی ندارن نی نی دار بشن اونایی که سلامتیشون از دست دادن سالم و تندرست بشن اونایی که شوهر ندارن شوهر دار بشن اونایی که ماشین ندارن ماشین دار بشن تن مادر پدرامون سالم باشه و سایه شون بالا سرمون اونایی که دانشجون تو درس و بحث و تحقیق موفق باشن خلاصه اینکه خداجونم هر چی به خیر و صلاحمونه جلوی پامون بزار و کمک کن که همیشه شاکر و سپاسگزارت باشیم(دوست دارم عزیزمی این روزا عجیب عدالت خدا رو به چشم می بینم !!! پ.نوشت: میدونی چیه تو فقط کافیه ببخشی و بگذری ذهنت و درگیر یه مشت مزخرفات نکنی اونوقت که از یاد بردی و بخشیدی تو ناخودآگاهت خیالت تخته که گرچه تو فراموش کردی و بخشیدی ولی کسی هست که نمیزاره این حق پایمال بشه نمیزاره آب خوش از گلوی کسی که یه روزی اشک و به چشمات نشونده و تن و بدنت و لرزونده پایین بره اونوقته که ایمان داری ولی ایمانت به توان n می رسه اونوقت که دوست داری خدا رو در آغوش بگیری تا تو وجود نازنینش ذوب بشی و غرق محبتش بشی الان تو این خلسه ی روحیم :) سلام دوستان دلم برای تک تکتون تنگ شده بود میخوام اول همتونو بخونم بعد بیام کم کم بگم این چند وقت چه اتفاقاتی افتاده ولی اهم اخبار عبارتند از : 1.نقل مکان به منزل جدید 2.تموم شدن یه ترم درسی و شاگرد دوم شدنم :) 3.عوض کردن وسایل منزل (جز لذت بخش ترین کارهای ممکن دنیا خرید کردن :) 4.رفتن یه مسافرت دبش که بسیار خوش گذشت 5.دریافت یک ترکش درست حسابی از قوم شوهر که کمونه کرد و با شدت هر چه تمامتر به خودشون اصابت کرد 6.دلم خیلی برای همتون تنگ شده بود ولی نت نداشتم تا امروز که وایمکس مبین نت گرفتم فعلا فقط دوست دارم بخونمتون ببینم چیکارا کردین بعد میام سر فرصت میگم چی شد و چی نشد ! دوستتون دارم پ.نوشت :وای داره بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــار میاد ...عاشقتم بهار دوست داشتنی من پ.نوشت: خدا جونم همچنان دربست مخلصیم 

یکی بود، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک خاله سوسکه بود، که در این دار دنیا، جز یک پدر کسی را نداشت. یک روز پدره گفت: "من دیگر نمی توانم خرج تو را بدهم، پیر شده ام و زمین گیر، پاشو، فکری به حال خودت بکن!" گفت: "چه کنم، کجا برم؟" گفت: "شنیده ام در همدان عمو رمضانی است پولدار که از دخترهای ریز نقش خوشش می آید، پاشو برو خودت را به او برسان، که اگر همچین کاری بکنی و خودت را توی حرم سرایش بیندازی نانت توی روغن است."
خاله سوسکه وقتی از پدرش این حرف ها را شنید گفت: "راست می گویی ما توی این خانه لنگه کفش کهنه شدیم، از این در به آن در می افتیم."
آهی کشید و نفسی از دل برآورد، پاشود رفت جلوی آیینه و بزک و هفت قلم آرایش کرد، به صورت و لپش سفید آب و سرخاب مالید، میان ابروهایش را خط کشید و به گوشه لپش خال گذاشت. به چشم هاش سرمه کشید. ابروها را هم وسمه گذاشت و دستش را هم با حنا نگاری کرد و روی موهاش هم زرک ریخت. آن وقت از پوست پیاز پیرهنی درست کرد و پوشید و از پوست سیر روبندی زد و از پوست بادنجان چادری دوخت و به سر کرد و از پوست سنجد هم یک جفت کفش به پا کرد.
و با چم و خم و کش و فش و آب و تاب، مثل پنجه ی آفتاب، آمد بیرون. رسید دم دکان بقالی، بقاله گفت: "خاله سوسکه کجا میری؟" گفت: "خاله و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!" بقاله گفت: "پس چی بگویم؟" گفت:"بگو ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر. کجا می ری؟" "می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کند و بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم."
گفت: "زن من می شی؟" گفت: "اگه من زنت بشم، وقتی که دعوامان شد مرا با چی میزنی؟" گفت: "با سنگ ترازو" گفت: "واخ، واخ! زنت نمی شم، اگه بشم کشته می شم." از آنجا رد شد تا رسید به دکان قصابی، قصابه وقتی چشمش به خاله سوسکه خورد گفت: "خاله سوسکه کجا می ری؟" در جوابش گفت: "خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!" گفت: "پس چی بگویم؟" گفت:"بگو ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر. کجا می ری؟" گفت: "می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلوربکشم، منت بابا نکشم." قصابه گفت: "زن من می شی؟" گفت: اگه من زنت بشم، وقتی که دعوامان شد مرا با چی میزنی؟" گفت: "با ساتور قصابی." گفت: "واخ، واخ! زنت نمی شم،اگه بشم کشته می شم." از اونجا هم رد شد رسید به دکان علافی، تا چشمش به خاله سوسکه خورد، داد زد "آی خاله سوسکه کجا می ری؟"
خاله سوسکه گقت: "خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!" علاف گفت: "پس چی بگم؟" گفت:"بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر. کجا می ری؟" گفت: "می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم."
گفت: "زن من می شی؟" گفت: "اگه من زنت بشم ، اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟" گفت: "با این چوب قپان!" گفت: "زنت نمی شم. اگر بشم کشته می شم!" از آن جا رد شد، تا رسید سر کپه ی خاکی. آن جا آقا موشه ایی نشسته بود. آرخلق قلمکار پوشیده بود، شب کلاه ترمه به سرش و شلوار قصب بپاش. تا چشم آقا موشه به خاله سوسکه خورد، آمد جلو کرنش بالا بلندی کرد و گفت: "ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر؟" خاله سوسکه گفت: "ای عالی نسب، تنبان قصب. می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم، نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم!"
گفت: "خاله قزی جان، جان جانان! می توانی راه را نزدیک کنی و زن من بشی؟" گفت:"البته که می شم! چرا نمی شم! اما بگو ببینم مرا کجا می خوابانی؟" گفت: "روی خیک شیره" گفت: "کی می تواند روی چمن چسبان بخوابد؟" گفت: "روی خیک روغن" گفت: "کی روی چیز چرب و چیلی می خوابد؟" گفت: "روی مشک دوغ." گفت: "کی روی چیز تر و تیلی می خوابد؟" گفت: "روی کیسه گردو" گفت: "کی روی چیز قلمبه سلمبه می خوابد؟" گفت: روی زانوام می خوابانم" گفت: "چی زیر سرم می گذاری؟" گفت: "بازوم را" گفت: "گفت خوب اگه یه روزی روزگاری از دست من اوقاتت تلخ شد، مرا با چی می زنی؟ " گفت: "با دم نرم و نازکم" گفت: "راستی راستی می زنی؟" گفت: "نه دمم را به سرمه می زنم و به چشمت می کشم" گفت: "حالا که این طور است زنت می شم." باری کارها را راست و درست کردند و هر چه موش و سوسک تو شهر بود وعده گرفتند و عروسی را راه انداختند. شب عروسی دیگ ها را بار گذاشتند، قندها را به آب ریختند، بزن و بکوب خوبی هم راه انداختند. کارها که رو براه شد، عروس را با باینگه و دار و دسته اش به خانه داماد آوردند. داماد هم تا سر کوچه با ساقدوش ها پیشواز آمد. آخر سر، کار چاق کن ها دست عروس را گرفتند و گذاشتند توی دست داماد و مبارک باد را خواندند.
دیگر زندگی را درست کردند، خاله سوسکه سر و سامانی پیدا کرد.
چند روزی گذشت. آقا موشه دنبال کارش رفت، و خاله سوسکه افتاد توی خانه داری.
یک روز عرق چین و پیراهن و زیر شلواری آقا موشه را برد دم آب که بشورد، پاش سرید افتاد توی آب. به هزار زحمت خودش را به علفی رساند و آن جا بند شد. پی چاره می گشت و می خواست تا غرق نشده آقا موشه را خبر دار کند، در این میان یکی از سوارهای شاهی پیدا شد. خاله سوسکه فریاد زد: "ای سوارک – رکی، دم اسبت اردکی، بتو می گویم، به اسب دلدلت می گویم، به قبای پرگلت می گویم، برو تو آشپزخانه شاه، آن جا آقا موشک را بگو، بلبله گوشک را بگو، سنجاب پوشک را بگو، که نازت، نازنینت، گل بستانت، چراغ شبستانت، تو آب افتاده، خودت را با نردبان طلا برسان و از آب بکشش بیرون."
سوار آمد به خانه ی شاه و تو آب افتادن خاله سوسکه و حرف هاش را برای شاه و وزیر تعریف کرد و آن ها را خنداند، نگو؟ آقا موشه هم که همان وقت از آشپزخانه به کنج اتاق آمده بود، این ها را شنید. مثل برق و باد خودش را رساند دم آب، بنا کرد توی سرش زدن، که: ای حلال و همسرم، خاک عالم بر سرم، که گفت تو آب بیفتی؟ زود باش دستت را بده بکشمت بیرون، گفت: " وا دستم نازک است ور میاد." گفت: "پاتو بده" گفت: "پام رگ به رگ می شود" گفت: "زلفت را بده" گفت: "پریشان می شود" گفت: "پس چه کنم چاره کنم؟" گفت: "من که به تو پیغام دادم، که نردبان طلا بیار، تا بیام بیرون."
موشه دوید، رفت تا دکان سبزی فروشی یک هویج دزدید، با دندانش جوید و دندانه – دندانه اش کرد و آورد برای خاله سوسکه و گذاشت توی آب. خاله سوسکه با قر و غمزه، یواش یواش آمد بالا و آقا موشه کولش گرفت و بردش خانه، رختخواب را پهن کرد و خواباندش. صبح که از خواب بیدار شد، استخوان درد گرفته بود و سرما سختی هم خورده بود. آقا موشه دستپاچه شد، که: نکند، سینه پهلو کرده باشد! تند و تیز به سراغ حکیم رفت. حکیم آمد و گفت: "چاییده، باید شوربای شلغم بخورد" بیچاره آقا موشه باز رفت، این طرف و آن طرف دنبال شلغم دزدی و لپه دزدی و چیزهای دیگر. وقتی که همه را فراهم کرد، رفت توی آشپزخانه و یک دیگ را بارگذاشت و زیرش را آتش کرد،آب که جوش آمد، لپه و لوبیا را ریخت، بعد هم شلغم ها را پوست کند و خرد کرد و ریخت توی دیگ.
اما همین که آمد بهم بزند افتاد توی دیگ آش، از آن طرف خاله سوسکه هر چه صبر کرد دید آقا موشه نیامد. هم دلواپس شده بود هم گرسنه بنا کرد به صدا زدن: "آقا موشه، آقا موشه!" دید جوابی نمی آید. به هزار زحمت چادرش را پیچید دور کمرش و آمد توی آشپزخانه، دید: آقا موشه نیست. رفت سر دیگ، کفگیر را گرفت که دیگ را بهم بزند (چشت چیز بد نبیند) دید آقا موشه پخته و بریان توی دیگ آش شنا می کند... دوبامبی زد تو سرش. بنای گریه و زاری گذاشت. گیس کشی کرد، سینه کوبید، اشک ریخت تا از حال رفت – همسایه ها خبر شدند، آمدند مشت و مالش دادند، کاه گل به دماغش رساندند، گلاب به صورتش زدند، تا به حال آمد و گفت: "دیگه زندگی به چه درد می خوره؟" باری شب و روز خوراک خاله سوسکه اشک چشم بود و خون جگر، سر هفته که شد، با در و همسایه سر خاکش رفت، چله اش را هم گرفت.
سالش را هم برگزار کرد. بعد از آن هم هر چه خواستگار آمد جواب داد و گفت: "من بعد از آن نازنین دو کار نمی کنم: نه اسم شوهر می آورم، نه سیاهی از خود دور می کنم!" اینست که از آن روز تا حالا خاله سوسکه از غم آقا موشه سیاه پوش است. این بود سرگذشت خاله سوسکه. بالا رفتیم ماست بود. پایین آمدیم دوغ بود. قصه ی ما دروغ بود.
با پول فروش جهیزیه م فقط میتونم یه تابلو فرش نفیس بخرم :) که در راس امور قرار داره البته یه سری لوازم تزیینی کم داره که اونم به موقعش ولی مهمتر از اینا قبول شدنم در دانشگاه بود و اوردن رتبه تک رقمی در کنکور که دهان بعضی ها هنوز از تعجب باز مونده و البته خودمم باورم نمیشه ناگفته نمونه کلاس کنکور رفتم ولی خوب خیلی خر زدم مامانم خیلی کمک حالم بود فندق تقریبا یک ماهی پیش مامان اینا بود البته بطور گسسته هی میبردم می اوردمش دلمون براش تنگ میشد شدیدا خلاصه همه کمک کردن تا بنده دوباره دانشجو بشم از همسریم ممنونم بیاد ندارم منو سر اینکه چرا شام نپختی یا چرا خونه نامرتبه با من جر و بحث کرده باشه خلاصه مدیون همشونم اینجا ثبت کردم که مهربونیاشون یادم نره من هر چیزی که دارم اول از لطف خدا بوده بعد مامان گلم و همسر مهربونم خوب بابامم نقش داره فقط مشوقه همین :) و البته فندق که جا داره مامانش روزی هزار بار دورش بگرده که انقدر معصوم و خانوم (مامان قربون اون صورت گرد تپلیت بره عزیزم :)و خلاصه سال نود به خوبی و خوشی سپری شد :)اینو یادم رفت بگم موهامو کوتاه و خرد کردم و یه رنگ شرابی خوشکلم گذاشتم و یه پارچه آقا شدم واسه خودم :) همسری که خیلی خوشش اومد منم از وقتی یادمه همیشه موهام کوتاه بوده به غیر از دوران نامزدی که در طی 4سال به پایین کمرم رسید و این واقعا یه رکورد برای من محسوب میشه که فردای عروسی یعنی درست در روز پاتختی به زیر گردن رسوندمش و فارا زدم که همسری بیچاره وقتی منو دید با آه و حسرت گفت کوتاشون کردی !!!و اینگونه بود که گربه مان را دم حجله کشتوندیم 

و بعدشم از بابابزرگش که پول نقد بود ما هم هنوز خونه مامان اینا رو زیارت نکردیم شبی که خونه خالم(مادر شوهر) دعوت بودیم بابام عیدی فندق و داد منم گفتم پس عیدی ما چی میشه بابا گفت شما که هنوز خونمون نیومدین اومدین بهتون میدم بعد مامان هرسال عادت داره جدا از بابا به هممون عیدی میده به مامانم رو کردم گفتم مامان خانوم خوب قسر در رفتیا عیدیمونم که پیچوندی مامان گفت خوب هنوز که خونمون نیومدین منم گفتم مگه شما اجازه میدین هر روز اینجایین خودمو مامان و برادرشوهرا(پسر خاله ها) مرده بودن از خنده واقعا راست میگم خونه قبلیم هرچی التماس مامان اینا میکردم بیاین بمونین نمیموندن منم خیلی وقتا دلگیر میشدم ولی این خونه که اومدیم بدون اینکه من بخوام تعارف کنم ماشین و میارن تو پارکینگ و شب میمونن من واقعا لذت میبرم و خوشحالم که مامان اینا اصلا معذب نیستن حسن ازدواج فامیلی به همینه ساختمونم که فامیلی شده دیگه حسابی دلگرم آدم :)

)





| Design By : Pichak |

